آخرین مطالب

همکاران

روایت دیوید بوهم از تغییر دیدگاه دانشمندان به جهان

مجله علمی- خبری نامه علم و دین در مقاله ای که در شماره اول خود در سال 1377 منتشر شد، گزارشی از دیدگاه دیوید بوهم به علم امروز منتشر کرده است. دکتر دیوید بوهم در کتاب خود با عنوان «جزئی گرایی و کل نگری در علم و دین» تحلیل جالبی از جزئی گرایی و کل گرایی در علم معاصر دارد که در ادامه می خوانیم.

دیدگاه علمی رایج در مورد روح و جهان نهایتاً نگاهی گسسته می طلبد. یک شکل از نگرش فوق این است که فرض کنیم همه چیز از اتم ها یا حتی ذرات بنیادی کوچکتر (مانند کوارک ها) تشکیل شده است. به این معنا، تمام واقعیت توسط حرکات این ذرات مستقل موجود تعیین می شود، و آن حرکات بر اساس فعل و انفعالات از پیش تعیین شده است. [۲]اتفاق میافتد.

بر اساس این دیدگاه، کل چیزی بیش از یک مفهوم انتزاعی است [۳]اینطور نیست – این فقط یک روش مفید برای صحبت در مورد نحوه تعامل ذرات است. روشن است که دیدگاه مذکور ایجاب می کند که این نظر در مورد وجود انسان – که از این گونه ذرات تشکیل شده – نیز صادق و معتبر باشد و شامل جسم، روان، جامعه و هر آنچه که مربوط به وجود انسان است، باشد. تلاش برای شکستن چیزها به اجزای اساسی آنها یکی از پیامدهای آشکار چنین دیدگاهی است. این مولفه های اساسی قرار است خالق مکانیسم غول پیکر جهان باشند.

اما این شیوه نگرش به خود و جهان – به عنوان یک مکانیسم غول پیکر – این واقعیت را در فیزیک مدرن نادیده می گیرد که تحولات انقلابی جدید در نظریه کوانتومی و نسبیت نیاز به رویکرد کاملاً متفاوتی دارد. در اینجا زمانی برای توصیف دقیق این تحولات وجود ندارد. من فقط به شرح مختصری از برخی از ویژگی های اساسی آنها می پردازم:

اول: طبق نظریه نسبیت انیشتین، ماهیت بنیادی جهان مجموعه ای از ذرات تشکیل دهنده نیست که با یکدیگر تعامل داشته باشند، بلکه شاید بتوان جهان را به عنوان یک «میدان فراگیر و کلی» دید. [۴]او توضیح داد که کیفیت اصلی آن «کلیت ناگسستنی» است که در حرکت و جریان است.

در اینجا می توان از تصویر مجموعه ای از گرداب ها که روی مایعی مانند آب تشکیل شده اند استفاده کرد. هر گردابی الگوی حرکتی را نشان می دهد که در عین پایداری و متناوب بودن، به سادگی شکلی از حرکت آب به عنوان یک «کل» است، شاید بتوان این شکل را طوری در ذهن تجربه کرد که گویی گرداب موجودی مجزا از آب است. دارد، اما واقعاً چنین وجود جداگانه ای (خارج از ذهن) ندارد.

الگوهای حرکتی دو یا چند گرداب بدون هیچ گسست قاطعی بین آنها ادغام و ادغام می شوند. این ایده می دهد که چگونه به اصطلاح ذرات بنیادی، الگوهای انتزاعی حرکت در میدانی که کل جهان را در بر می گیرد، باید در نظر گرفته شوند. آنچه در اینجا پیشنهاد می شود این است که “کل” یک مفهوم اساسی است در حالی که اجزاء اشکال انتزاعی این کل هستند. از این رو، نگاه مکانیکی و سنتی به شکل‌گیری جهان از بخش‌های مجزای موجود مردود است.

دوم: نظریه کوانتومی نشان می دهد که بین هر جسم و محیط اطرافش، از نظر عمل، پیوندهای ناگسستنی وجود دارد. این جمله در مورد ابزار مشاهده و آنچه مشاهده می شود نیز به قوت خود باقی است. این بدان معناست که در نهایت، تمایز بین «مشاهده» و «مشاهده» – که از نظر سنتی ضروری تلقی می شود – حتی در ماده بی جان (و البته به همین دلیل در موجودات زنده و آگاه نیز) قابل حفظ نیست. ). چنین تمایزی ایجاد نشده است). سوم؛ «کل» را نمی‌توان با کنش‌های متقابل و از پیش تعیین‌شده به بخش‌های جداگانه تحلیل کرد. بلکه «کل» اجزا را سازماندهی و حتی ایجاد می کند. بدیهی است که این رفتار بیشتر به ارگانیسم نزدیک است تا مکانیسم.

همه آنچه در مورد انقراض کامل دیدگاه مکانیکی قدیمی درباره وجود مجزا و مستقل اجزایی گفته شد که با کنش های متقابل از پیش تعیین شده به طور مکانیکی «کل» را تعیین می کنند. دلالت دارد. حتی بیش از نسبیت، نظریه کوانتوم معنای بسیار اساسی تری به این تحولات داده است.

این حتی از همان ابتدا در نوآوری های بنیادی نیلز بور، ورنر هایزنبرگ، اروین شرودینگر، ولفگانگ پاولی و دیگران قابل درک بود. هر یک از آنها به سبک خاص خود بر مفاهیم جدید و انقلابی نظریه کوانتومی در مورد کلیت تأکید می کنند. با این حال، از آن زمان به بعد، علم به طور کلی و فیزیک به طور خاص ماهیت بسیار عینی‌تری پیدا کرد. [۵]و تجربی تر [۶]ویژگی اساسی این دوره، گرایش گسترده به انکار هرگونه ارتباط بین مسائل فلسفی و علم است.

باید بگوییم که تمایل به ایجاد تمایز واضح بین این دو حوزه وجود دارد. در فیزیک، این اشتیاق خود را در این باور پذیرفته شده نشان می‌دهد که محتوای اساسی یک نظریه، فرمالیسم ریاضی است که ما را قادر می‌سازد تا نتایج آزمایش‌ها را به درستی پیش‌بینی کنیم و در نهایت طبیعت را برای اهداف خود مهار کنیم. در چنین رویکردی، موضوعاتی مانند «یکپارچگی در مقابل ناپیوستگی» جایگاهی ندارند یا از اهمیت کمی برخوردارند و به همین دلیل معمولاً نادیده گرفته می‌شوند. البته از منظری وسیع‌تر می‌توان مشاهده کرد که این نوع ادراک، گسست بیشتری بین علایق علمی و فلسفی در ذهن انسان ایجاد می‌کند.

منبع: وکنا (پایگاه علمی تحلیلی جهان دانش)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *