آخرین مطالب

همکاران

قدم های سبز قلب های سفید قلم های سرخ

سفر فقط یک مقصد نیست؛ این تنها حرکت در فواصل جغرافیایی زمین نیست. سفر یک «مسیر» است. راه تجربه است. نگاه کنید و ببینید. این اعتماد و ریسک است. سفر آغاز می شود، اما هرگز به پایان نمی رسد. چون خاطره جاده در ذهن آدم جاودانه می شود. سفر یک همراه است; بهانه ای برای همدلی و همکاری است.

قرار شد کاروانی از ارواح مشتاق در کنار هم برای زیارت اربعین پیاده روی کنند. برای راه کربلا… سرنوشت دلشان کربلا بود. قرار شد سفر کنند، اما در وادی عشق بمانند. دلت را در راه بگذار و به مقصد فکر نکن. کاروان هایی که هم «نگاه» بودند و هم «درد». دلهایشان از اشک نقره، قلمشان از خون حقیقت سرخ و چشمانشان از امید سبز شده بود.

می خواستند برای زیارت بیایند، اما این بار «وکالت». نمايندگي امام شهيدشان; از طرف عزیزشان که تازه با او خداحافظی کرده بودند. آنها نمی خواستند ساکت باشند، می خواستند “غرش” باشند. آنها می خواستند دریا باشند و مستعد طوفان باشند. اقیانوسی از اشک، اما خروشان. آنها می خواستند متحدان تیپ سرخ انتقام باشند. انتقام امام مظلوم شهیدشان.

من یکی از آن دلهای مشتاق بودم. من قلمی بودم در میان قلم های دیوانه و قدمی در میان گام های استوار این قافله. هر کدام از ما یک داستان و غم داشتیم. غم های ریز و درشت و رازهای شنیدنی و ناگفتنی. ماجرای دعوت هرکدام از ما حکایت خودش را داشت: یکی دیر رسید، یکی قرار نبود اما رسید، یکی به سختی رسید و یکی باید رسید و رسید… اما صاحب این مسیر با نگاه خاص خود دعوت نامه هر کدام را امضا کرد. «امام حسین» را خوانده بود و شور ما جواب داده بود.

راه شروع شد. درست در ابتدای مسیر، در فرودگاه، چهره ای مرا به یاد رهبر شهیدمان انداخت. گفتگوی رهبرم با آن مرد مرا به یاد آن دیدار ماندگار شاعران و رهبران انداخت. رفتم جلو سلام کردم و گفتم: آفرین بر شما…

در آخرین دیدار با رهبرمان شعرتان را به یاد آوردید و خواندید و به خوبی صدایتان را شنیدند. همین که اینو گفتم اشک مرد سرازیر شد… چشماش قرمز شد… دلش شکست و بارون از آسمون چشماش بارید و گفت: دلم براش تنگ شده…

شاعران ملایم و نویسندگان دقیق هستند. اما این بار اسلحه در دستشان «قلم» است و خشابشان پر از «حرف و حرف». روایتشان دیگر گزارش نیست، روایتشان «استعاره» است. استعاره ای از خون، از حقیقت و کربلا که هر روز در جبهه حقیقت بازسازی می شود.

آن اشک های فرودگاه فقط اشک دلتنگی نبود. آنها طلایه داران بارانی بودند که قرار بود در مسیر راه را برای ما بشوید تا غبار فراموشی از چشم حقیقت پاک شود. همان طور که می گفت «دلم برایش تنگ شده» ما هم در هر قدمی همین حسرت را با خود حمل می کردیم. اما نه اشتیاق منفعل، بلکه اشتیاق خردکننده; حسرت کسی که راه رسیدن به آن عزیز را از خون و فرود ظلم می داند.

در طول راه، قلم ما دیگر فقط ابزاری برای ضبط کلمات نبود. تبدیل به «تیر» شدند. ما که شاعران لطیف بودیم در بین حاجیان سخت گرفتیم. ما که نویسندگان دقیقی بودیم، در مواجهه با عظمت فداکاری، دچار آن «دقت مقدس» شدیم که از جزئیات کلام به کلیت حقیقت می نگرد. هر کلمه ای که می نویسیم انگار از غبار راه و از عرق پیشانی زائران می آید. برای ما کار می کند! از حرف هایمان، از شعرهایمان، از روایت ها و قصه هایمان…

بدین ترتیب می‌توان گفت که «درد» را می‌توان به «درخت» تبدیل کرد; دردی که ریشه اش در دل کربلاست و شاخه هایش به آسمان آزادی می رسد. هر نویسنده ای در این قافله «خاطره نویس تاریخ» بود و هر شاعری «سراینده حقیقت». نمی خواستیم فقط از جغرافیا بگوییم، فقط وقایع تاریخ را بازخوانی کنیم و اشک هایمان را در قالیچه پنهان کنیم و سکوت کنیم!

می خواهیم درباره «راه جان» بنویسیم؛ از تلاش برای فرار از زندان های بی دیوار و رها از زنجیر ستم مدرن که در عصر حاضر بر زندگی زمین و زمانه این عصر سایه افکنده است.

می دانیم که هر کلمه ای که با «غضب مقدس» نوشته می شود، در حقیقت «فریادی» است که در گوش زمان می پیچد. می دانیم که وقتی قلم روی کاغذ می لغزد تا درباره «خونخواهی» بنویسد، در واقع صفحات سیاه تاریخ را به عقب می کشد تا عدالت را در جایگاه واقعی خود بازگرداند.

ما با هم قدم زدیم، نه فقط برای رسیدن به مقصد، بلکه برای رسیدن به “خودمان” در طول مسیر. خودمان که با چشمان سبز و قلم سرخمان در مقابل هر ظلمی ایستاده ایم. ما از این مسیر نه تنها با روایت‌های جدید، که با «نفس‌های نو» برمی‌گردیم. روح هایی که یاد گرفتند چگونه با کلمات “ساختن” و با نگاه “فریاد بزنند” در حالی که با روح های مشتاق راه می روند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *