آخرین مطالب

همکاران

ساواک به کیمیایی گفت در گوزن ها به شاه فحش داده ای/ ویدئو

احمد نجفی از جمله بازیگرانی است که تجربه همکاری نزدیک با مسعود کیمیایی را دارد. او از معدود افرادی است که در جزئیات بازجویی مسعود کیمیایی توسط ساواک قرار دارد. نجفی در گفت و گوی تفصیلی از روزی که به همراه مسعود کیمیایی به ساواک رفته بود می گوید; موضوع مربوط به فیلم گوزن ها بود. کاری که به قول ساواکی ها شاه را نفرین کرده بود; آنچه در ادامه می آید جزییات این اتفاق، حضور نجفی در تلویزیون و ورود این بازیگر به سینماست.

اولین برخورد مستقیم شما با سینما چه زمانی بود، یعنی جایی که در دفتر یکی از اهالی سینما بودید، با یکی از اهالی سینما صحبت کردید یا برای اولین بار پشت دوربین بودید؟

نجفی: دوستی داشتم که در استودیو میثاقیه کار می کرد. این استودیو یکی از بهترین تهیه کنندگان فیلم در آن زمان بود. چون با این دوستم خیلی مشکل داشتیم، وقتی زن و بچه اش در خانه نبودند، شب را در خانه اش می ماندم. ساعت 8 صبح با هم به استودیو میثاکیه می رفتیم. این استودیو دارای اتاقی برای پخش بود و ایشان نیز وظیفه پخش را بر عهده داشت.

من از آنجا بیرون نیامدم، اما خبر را شنیدم. تا اینکه با مرحوم میثقیه آشنا شدم. مرحوم میثکیه به من علاقه مند شد. تا روزی که اتفاقاً در همان اتاق پخش با آقای مسعود کیمیایی آشنا شدم. من فیلمی دیدم که از Noon’s Aliens کپی شده بود و معلوم شد احمقانه است. وقتی داشتم از اتاق بیرون می آمدم زیر لب گفتم با این سینمای فارسی شور شما را می کشند! این چیه که ساختی شما حتی فیلم خارجی را هم جلوی خود نگذاشتید که همان را بسازید و به جای همان هفت تیر، نادان های خودمان را بگذارید.

یک بار دیدم یکی می گوید آقا چرا به سینمای ما توهین می کنید؟ آنجا با کیمیایی آشنا شدم. او به من پیشنهاد کار داد و من نمی دانستم چه می گوید. شروع به کار کردم. در همان زمان به تولید علاقه داشتم. کیمیایی حتی گفت شما بیایید و روی فیلم بعدی کار کنید. اما علاقه ای نداشتم و رفتم درس بخوانم. اینگونه وارد عرصه سینما شدم.

من هرگز به عنوان بازیگر وارد این عرصه نشدم. اگر نقشی بازی کرده ام به خاطر علاقه ام به خرمشهر بوده است. به همین دلیل در فیلم مار دندان بازی کردم. داستان فیلم مربوط به مرد خرمشهری و درهایی بود که باز کرد. آن زمان رابطه من با کیمیایی زیاد خوب نبود. دو نفر به نام های محمد و سعید که دستیار او بود به دفتر من آمدند و اصرار کردند که بیایم و در این فیلم بازی کنم. چون هر جا رفته بودند، کسی را پیدا نکرده بودند که این نقش را داشته باشد. شاید کمی با اکراه پذیرفتم. اما در دلم برای شهرم و برای بچه های جنگ زده ای که در خیابان های تهران هستند کاری می کردم.

وقتی وارد سینما می‌شوی و در این جاده می‌افتی، دیگر زمین خورده‌ای و از دستت خارج شده‌ای. شما نباید از اول آن را انتخاب می کردید و به آن مبتلا نمی شدید. چون در فیلم سوم کاری را که می خواستم انجام دادم، یعنی تولید. من بلافاصله وارد این کار شدم و به دلیل علاقه ام به تولید بود. من از آن زمان هستم.

فیلم «دندان مار» را به خاطر دارید؟ خود مسعود کیمیایی و داستان فیلم نظر شما را جلب کرد؟ آقای کیمیایی را معمولا با دیالوگ هایش می شناسند. سفره و خانواده یکی از ویژگی های اصلی فیلم های آقای کیمیایی است. اینها تاثیری در حضور شما در فیلم دندان مار داشت؟

من مسعود را چند سال قبل از بازی در دندان مار می شناختم، زمانی که در دهه 50 در استودیو میثاکیه با هم آشنا شدیم. در فیلم غزل با هم کار کردیم. من آدم کنجکاویی هستم و از کنار هیچ چیز راحت و بی تفاوت نمی گذرم. ممکن است در تشخیص اشتباه کنم، اما اگر اشتباهی مرتکب شوم، فوراً به آن اعتراف خواهم کرد. کیمیایی را می شناختم و در آن فیلم خیلی با هم کنار آمدیم، خوب یا بد. همیشه خوب نبود.

می دیدم که در گوشه دلش نگران حال این مردم است. با اسفندیار منفردزاده دوست بود. با مرحوم نعمت حقیقی دوست بود. با فروزش و کیارستمی دوست بود. اینها گروهی از روشنفکران مخالف حکومت شاه بودند. بیشتر آنها در کانون پرورش فکری بودند. من از طریق کیمیاگری با اینها آشنا شدم. شاعر احمدرضا احمدی و خیلی های دیگر هم همین طور.

مسعود (کیمایی) اعتقادات بسیار خوبی داشت. او توجه خاصی به مردم داشت. چون از بچه های جنوب شهر بود، بازار، مولوی، دولاب و این چیزها را خوب می شناخت. دیالوگ های آنها را خوب می شناخت و سنت هایشان را می شناخت. حتی قصاب های محل را می شناخت و با آنها می نشست و صحبت می کرد. سخنان آنها را در ذهن خود نگه می داشت و در رویدادها به خوبی از آنها استفاده می کرد.

مسعود گفت که تاریخ تهران با تاریخ ایران ارتباط مستقیم دارد و این برای من جذاب بود. اینکه پایتخت درگیر جنگ های داخلی بود، مجلس تعطیل شد، کودتا شد و اتفاقات زیادی افتاد که مرکز همه آنها تهران بود. مسعود این وقایع را به خوبی می دانست. وقتی شروع به کار کردیم، من هم مثل خیلی از دوستان یک جورایی شیفتگی به کیمیایی داشتم. وقتی سازمان امنیت کیمیایی را احضار کرد، به عنوان راننده با او رفتم. خود مسعود هم گواهینامه نداشت. این را بهانه کردم تا مربی نشود. گفتم مسعود مجوز نداری بیام با تو. احساس کردم یکی باید کنارش باشه. رفتیم درب سازمان امنیت. برای من هم پرونده درست کردند. البته هرگز سراغ من نیامدند. مسعود در آنجا به سین جیم آنها پاسخ داد.

با مسعود به جلسه بازجویی رفتی؟

نه من رفتم پشت در اتاق نصیری بعد رئیس ساواک. بیرون نشستم و مسعود وارد اتاق شد. در اتاق بسته نبود. آقای نصیری آمد. هر دوی ما ریش داشتیم و ژاکت نظامی پوشیده بودیم و خیلی چریکی به نظر می رسیدیم.

نصیری بلند فریاد زد که الان هم که آمدی با لباس چریکی آمدی؟ کیمیایی ابایی نکرد و گفت من وقتی جایزه تقدیر گرفتم چریک نبودم و حالا چریک شدم!؟ نصیری گفت بیا در را ببند. من دیگر چیزی نشنیدم رفت داخل

همانطور که نشسته بودم، سعی کردم بشنوم داخل اتاق چه خبر است. مردی آمد و گفت پسر تو اینجا چه کار می کنی؟ من هم با حالتی گیج و مبهم آمیخته به ترس گفتم که آقای کیمیایی در اتاق است و من منتظرش هستم. گفت چای میخوری؟ قهوه میخوری گفتم نه البته میترسیدم چون قبلا به من گفته بودند که با قرص خواب مردم را آنجا می خوابانند. بنابراین سعی کردم تا زمانی که زبانم خشک شده بود حتی آب ننوشم.

پنج دقیقه بعد یک نفر دیگر آمد و گفت اینجا چه کار می کنی؟ این را با صدای بلند پرسید. گفتم یک نفر قبل از شما آمده و به ایشان گفتم آقای کیمیایی در اتاق است و من منتظر ایشان هستم. گفت بیخودی اینجا نشسته ای، می گویم بیایند بیرونت کنند.

گفتم چرا فحش می دهی؟ نفر اول دوباره آمد و گفت برایت قهوه نیاورده اند؟

من سریع اینها را خواندم. چون بچه های سینما و همکاران کیمیایی به خصوص منفردزاده از زندان به من گفتند. سریع خودمو پیدا کردم و ساکت نشستم.

فردای آن روز به میثاقیه رفتم. دو مرد بزرگ جلوی در ایستاده بودند. تعجب کردم فهمیدم مامور ساواک هستند. در طبقه بالا با دو نماینده ساواک مشغول تماشای فیلم گوزن ها بودند. سیلی هم به کیمیایی زدند که تو این فیلم به شاه فحش دادی!

کیمیایی گفت نه، منظورم این کتاب است. کتاب را گرفتند و گفتند ما داستان آهو را می دانیم و تاریخش را داریم.

گفتند این را از کجا شنیدی و فیلم گرفتی؟

مسعود اما به خاطر روابطش به خصوص با منفردزاده این تجربه را داشت و گفت من این را از کتاب دمیان نوشته هرمان هسه اقتباس کرده ام.

او هم کتاب را خوانده بود و گفته بود که در کتاب هسه چنین چیزی وجود ندارد. شما رسما موسیقی روی فیلم گذاشته اید، کی می خورد و کی می برد؟ و بالاخره به دست شاه می رسد.

بالاخره تصمیم گرفتند تم و سکانس آخر فیلم را عوض کنند.

بعد از بیرون آمدن به بیمارستان رفتیم و کیمیایی کمی خونریزی کرده بود.

با فشار ساواک رفتیم پایان فیلم را عوض کنیم. مسعود می دانست. کلیک‌ها برای مثال، او یک درخت را کنار می‌گذارد و سپس تفنگ را کنار می‌گذارد، وقتی اجازه می‌دهد تسلیم شود، به این معنی است که با درخت رشد می‌کند. این چیزها مرا بسیار مجذوب خود کرد.

در مقطعی معاون سیما بودید؟

نه من معاون سیما نبودم. معاون کیمیایی در شبکه دو سیما بودم. من مدیر فعلی سیمافیلم بودم. آن زمان فیلم در دست من بود. مسعود کار را تقسیم کرده بود. درست زمانی که مرحوم علی حاتمی شروع به کار کرد، می خواست سریال «هزارداستان» را بسازد و فقط دنبال لوکیشن و حتی دوربین بود. تزیینات را تا حدی تنظیم کرده بود و دنبال امکانات بود.

رئیس صدا و سیما چه کسی بود؟

آقای قطب زاده.

چه مدت در رادیو و تلویزیون بودید؟

من حدود 8 تا 10 ماه آنجا بودم. آن زمان تلویزیون اینطور نبود. تکه تکه گرفته بودند. مثلاً طبقه 5 ساختمان متعلق به مجاهدین خلق بود. طبقه چهارم دست چریک های وفادار اقلیت بود. طبقه سوم دست چریکهای وفادار اکثریت بود. حتی یادم هست که می گفتند خبر دست گروه مرحوم شهید بهشتی است. کسانی که به دولت وفادار بودند بخش اخبار را داشتند.

یادم هست تمام انرژی ام صرف هماهنگی این گروه ها شد. اعتصاب شد. در جای دیگر فحش می داد. یک جا کار نمی کردند. آشفتگی عجیبی بود. ما می خواستیم یک سریال را دوبله کنیم، بنابراین باید صدها جا می رفتیم و در مورد آن صحبت می کردیم. مشکل بودجه نبود. کار نکردند. ماشین لباسشویی بود

وقتی برای فوق لیسانس به آمریکا رفتم، قطب زاده دستور داد نماینده رادیو در آمریکا باشم. آن زمان تازه سفارت آمریکا را گرفته بودند. شاید 7 روز از اشغال سفارت گذشته بود که وارد آمریکا شدم. همه بودجه های ما را بستند. من آنجا بودم و بازی شلوغ بود. سپس در یک تصادف معلول شدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *