سلام آقای شهیدوم
آقا باورم نمیشه رفتی
7 شبانه روز گذشت و من هر لحظه پلک هایم را می فشردم تا وقتی باز می شود از این رویای وحشتناک بیدار شوم و ببینم همه اش کابوس بود… اما تلاش بی فایده است.
تو وحدتی از نور، کهکشانی از انرژی، به اندازه همه عشق هایت به ذرات کوچک تبدیل شده ای، به اندازه همه ستمدیدگان و رنج کشیده های جهان.
تو زیاد شدی و نورت در دل هر آزادیخواه رسوخ کرد…
چه کسی تصور می کرد پس از آن شب های تلخ دی ماه که با دل شکسته جان معترضان را گرفتید، رفتن شما در میان هلهله های شاد رسانه های فریب خورده دشمن چنین حماسه ای خلق کند؟
و هر چه زمان می گذرد، غمگین تر می شوم. غمگین تر و شرمنده تر از اینکه این همه سال فرصت حضور صمیمی و مهربان شما را از دست دادم.
ای کاش شاعر بودم و در سوگ این هجر می خواندم.
ای کاش یک نقاش بودم و در حین کشیدن این گرما بی رحمانه رنگ ها را روی بومم می گذاشتم.
کاش می توانستم بنوازم، اما می توانستم این همه غم را از انگشتانم به تار ساز بیاورم.
آقا من هنوز از خبر فوت شما تازه بودم که 168 دانش آموز و معلم مینابی جانم را گرفتند. داغ پشت گرم و تا این لحظه بی امان بر این جنایات می افزاید.
اما مردم غیور سرزمین من همه این سختی ها را به حماسه تبدیل کردند.
از ناجیان جان برکف گرفته تا فرماندهان و سربازان دلاور کشورم که در این روزها آسایش خود را فدای خاک و ناموس خود کردند تا جان زنان و کودکان سرزمینشان را نجات دهند تا کشورشان یکپارچه بماند و هیچ بیگانه ای جرات پاره کردن پرچم مقدس سه رنگ ما را نداشته باشد…
آقا ولی من چیکار کردم هیچ چیز
من ماندم و داغ حسرت و نبودنت را برای همیشه ندیدم…