به نام خدا
از ابتدای اعتراضات و نزدیک به دو ماه است که دارم فکر می کنم و رصد می کنم که در آن سوی مرز چیزی پیدا کنم که مرا جذب کند و حقیقت داشته باشد، اما به وجدانم قسم که هر چه بیشتر نگاه کردم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم! و در این سکوت دیدم که برخی از شما راست می گویید: من مثل رهگذری که در دی ماه در خیابان به قیمت گوشت فکر می کرد و از پشت به سرش شلیک می کردند، «وسط» «وسط» هستم.
وسط مثل پیرزن روستایی است که تلویزیون و موبایل ندارد. او فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار است و چند ماهی است که قرص هایش را به موقع تحویل نمی دهد… و این وسط جای خیلی بزرگی است و خیلی ها در آن جا می گیرند. اصلاً جنبشی که این «وسط» را ندارد نه می تواند انقلاب کند و نه حکومتش را حفظ کند!
در این دو ماه دلم برای مرده سوخت… اما دستم نبود!
به عنوان کسی که در میان بود، دلم برای پلیس، معترضان و رهگذران و برای هر هموطنانی که مجبور بودند به خیابان بیایند و دیگر به خانه برنگشتند می سوخت…
در خانه من صدا و سیما جمهوری اسلامی را توضیح نمی دهند، نه اینترنشنال و نه منو حضور دارند. در خانه من هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم در هر بحثی آزاد است و هر حرف درستی مهر تایید میگیرد و فرقی نمیکند این کلمه از دهان چه کسی بیرون آمده باشد.
در این دو ماه خیلی فکر کردم و دیدم کسانی که حتی یک دقیقه هم فرصت نداشتند آزادانه و در خلوت فکر کنند و هر چه از رسانه ها به آنها خورده را تکرار کردند. آنقدر منحرف و طلسم شده اند که از تنفر از حکومت حاضرند شب و روز را شب بنامند… و چقدر امروز ایران ما در فضای رسانه ای ضرر کرده است.
فکر می کردم اگر برای هر کشوری حتی سوئیس ده ها شبکه اپوزیسیون سال ها و شبانه روز به زبان خودشان محتوا تولید می کردند که «سوئیس کشور خوبی نیست» حالا درصدی از کسانی که در رفاه مطلق هستند هم به دنبال براندازی آن هستند…
بله، همین رسانه ها با کشور سامورایی های متعصب کاری کردند تا به سربازان آمریکایی در خیابان ها به گرمی لبخند بزنند بدون اینکه یادشان باشد در هیروشیما و ناکازاکی با آنها چه کردند…
به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم از یک خارجی بخواهم به کشورم حمله کند! دیدم نمی توانم در کنار سلبریتی هایی باشم که به اعتقادات حداقل نیمی از مردم کشورم توهین می کنند و بدون اینکه به آنها بخندند تهدید به سوزاندن قرآن و مژده آزادی می کنند! و کمک ها رسید، همانطور که قبل از ما کمک ها به ویتنام، افغانستان، عراق، لیبی و غیره رسیده بود.
دیدم جنگ است و فقط می توانم بخوانم! اگر در زمان پهلوی و قاجار بودم و خارجی به کشورم حمله می کرد همین کار را می کردم… برای تشویق مردم و مدافعان مردمم خواندم… «حسبی الله» گفتگوی من با مولا علی (ع) است و واقعاً خدا ما را بس است…
حالا به عنوان یک وسط حاضرم 47 سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم تا کاستی هایش را اصلاح کند تا با عده ای موافق باشم و پوریم دیگری را در تقویم اسرائیل علامت بزنم که در روز به اصطلاح آزادی بر سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند! و آن مردم!
آن مردم خیلی دیر می فهمند که هیچ کشوری در دنیا به فکر منافع خود نیست و درمان واقعی در وطن هاست! این را هم به آنهایی می گویم که راست تاریخ را به من می گویند: اصلاً سمت راست تاریخ و هر چه ببافید مال شماست… ترجیح می دهم وسط بایستم و بمیرم وسط مدرسه مناره، وسط خانه هایی که سفره های وسطشان کوچک شده است، وسط صدای اذان در حیاط یک مسجد فروریخته شهر من… خیابان ها…
محسن چاوشی/ اسفند 1404