به گزارش خبرخبر، درباره ولادت امام زمان (عج) روایات زیادی وارد شده است. یکی از این روایات، روایت حکیمه خاتون (دختر امام جواد علیه السلام و عمه امام حسن عسکری) است که در جلد سیزدهم «بحار الانوار» علامه مجلسی از حسین بن همدان نقل شده است.
در این روایت حسن بن همدان می گوید: یکی از علمای معتبر از حکیمه خاتون (دختر امام جواد علیه السلام) روایت کرده که گفت: هرگاه خدمت امام حسن عسکری علیه السلام می رسیدم، دعا می کردم که خداوند فرزندی به او عطا کند. روزی که به او رسیدم به من گفت: عمه آنچه را که از خدا خواستی به من عنایت کردی. شروع کردم به دعا کردن. سپس گفتم: این بچه بزرگ از کدام زن خواهد بود؟ گفت: از نرگس. گفتم: در میان زنان شما عزیزتر از نرجس نزد من نیست. پس برخاستم و نزد او (نرجس خاتون) رفتم و او مانند زمانی که با من بود به من احترام گذاشت. دستانش را بوسیدم و مانع از خدمتش شدم. او مرا بانوی خود خطاب کرد و من نیز او را بانوی خود خطاب کردم. به من گفت: فدای تو می شوم و گفتم: من و همه دنیا فدای تو می شویم!
تولد نوری که جهان را فرا می گیرد
حکیمه خاتون ادامه می دهد: سپس به او گفتم: امشب خداوند فرزندی به تو عنایت می کند که مولای دو عالم است که آرزوی اهل ایمان است. سپس بلند شدم و به او نگاه کردم، هیچ نشانی از بارداری ندیدم.
به همین دلیل به امام (ع) گفتم که اثری در ایشان نمی بینم. حضرت تبسمی کردند و فرمودند: عمه، ما در شکم امام نیستیم، در پهلوی مادریم، زیرا نور خدا هستیم که آلوده به آلودگی نیستیم.
گفتم: آقا کی به دنیا می آید؟ فرمود: سحرگاه. بلند شدم و افطار کردم و نزدیک نرگس خوابیدم. حضرت نیز در یک ردیف در همان خانه خوابیدند. وقتی در نماز شب برخاستم، نرجس خواب بود و هیچ علامتی از بارداری نداشت. به نماز وتر که رسیدم، در وعده امام مبنی بر نزدیک بودن فجر و نیامدن نوزاد شک کردم. حضرت از همان صف ندا داد: عمه، هنوز سحر نشده است! نماز وتر
تمام كردم و نرجس را حركت دادم و به او نزديك شدم و نام خدا را بر او خواندم و پرسيدم: آيا در خود چيزى مى يابى؟ گفت: بله. بعد هر دو خوابیدیم و من بیدار نشدم تا اینکه صدای امام را شنیدم که می گفت: عمه بچه ام را پیش من بیاور.
چون عبا را از او برداشتم، دیدم بر زمین افتاده و برای خدا سجده می کند و بر بازوی راستش نوشته شده بود: جاجة الحق و ضحق الباطل عن الباطل کن زحوقه. بچه را در آغوش گرفتم. دیدم پاک و پاک است. سپس آن را در پارچه ای پیچیده نزد پدر بزرگوارش بردم. حضرتش دست چپش را گرفت و دست راستش را بر پشتش گذاشت و زبانش را در دهانش گذاشت و دستش را بر پشت و گوشش گذاشت و فرمود:
با من صحبت کن فرزندم و نیز میخواند: شهادت میدهم که معبودی جز الله نیست و شهادت میدهم که محمد رسول الله است و شهادت میدهم که علی امیرالمؤمنین و ولی خداست. پس نام همه ائمه را برد تا به خود رسید و برای دوستانش دعا کرد که خداوند یخچال را به او نزدیک کند. چشم درونی باز است.
امام فرمود: عمه! او را نزد مادرش ببر تا به او سلام کند و بعد او را نزد من بیاور. وقتی او را پیش مادرش بردم، سلام کرد. سپس او را نزد پدرش آوردم. مثل این است که بین من و حضرت پرده ای آویزان شده باشد و من ایشان را ندیدم. پس پرسیدم: آقا آقازاده چه شد؟ گفت: آن که از تو نزدیکتر است او را گرفت. سپس او را برگرداندند.
غافلگیری در ولادت امام زمان (عج)
حکیمه خاتون ادامه می دهد: روز هفتم که خدمت حضرت رسیدم، فرمود: فرزندم را بیاور! او را در لباس زرد پیچیدم و نزد پدرش بردم. مثل دفعه اول دستی به سر و صورتش کشید و گفت: پسرم با من حرف بزن! همچنین این آیه شریفه را تلاوت فرمود: و ما یَلْمَا تَعْلَیْهُمْ لَمْ یَعْلُمُ الْمُسْتَعُونَ فِی الْأَرْضِ وَ أَوْمَنُهُمْ وَ یَجْعَلْهُمْ وارثان.
سپس فرمود: پسرم از کتب آسمانی که بر پیامبران پیشین نازل شده است بخوان. ابتدا صفحات حضرت آدم را به زبان سریانی خواند و سپس کتاب های ادریس، نوح، هود، صالح، ابراهیم، تورات موسی، زبور داود، انجیل حضرت عیسی و قرآن جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله را خواند. سپس داستان انبیا و رسولان را تا زمان خود نقل کرد.
چهل روز بعد از ولادت، وقتی خدمت امام حسن عسکری (ع) رسیدم، مولی صاحب الزمان را دیدم که در خانه قدم می زد. من چهره ای بهتر و زبانی گویاتر از چهره و زبان او ندیده ام. امام علیه السلام فرمود: عمه این فرزند نزد حق تعالی بسیار عزیز است. گفتم: آقا من آنچه را که باید از مشاهده احوال ایشان بدانم می بینم. گفت: عمه! آیا نمی دانی که رشد ما ائمه در یک روز به اندازه رشد دیگران در یک هفته و رشد ما در یک هفته برابر با رشد دیگران در یک سال است؟ پس سر مولود مسعود را بوسیدم و به خانه برگشتم.
وقتی آمدم دیگر او را ندیدم. از امام پرسیدم. گفت: او را به کسی سپردم که مادر موسی فرزندش را به او سپرد. سپس فرمود: چون خداوند مهدی را به من عطا فرمود، دو فرشته فرستاد و او را به حجاب عرش الهی بردند و از بارگاه ذات خدا ندا داد:
ای بنده من درود بر تو که یاری دین و امر و هدایت بندگانم!
به وسيله تو بندگانم را عذاب مي كنم يا به آنها رحم مي كنم و آنها را مي بخشم و با خشم تو عذابشان مي كنم. فرشتگان به سرعت او را نزد پدرش که در کنف پناه من است برگردانید تا اینکه به وسیله او حق را آشکار و باطل را از بین ببرم و دینم در جهان گسترش یابد.